دلم میخواد یه عالمه حرف بزنم، نق بزنم، از حسهای منفی درونم بگم...
ولی هر کدومش اینقدر مقدمه و موخره دار که از خیرش میگذرم.
دلم میخواد یه نصف شب وقتی همه خوابن، یکی پیدا بشه بیسر و صدا من رو از زندانِ انفرادیِ درونِ پیچیده و سختم نجاتم بده!
+ امروز سه مرتبه مهمون داشتیم و هر سه مرتبه، مثل فشار قبر، مشغول موضوع «کی شیرینی میخوریم؟» بودم. چه گرفتاری شدمها.
|۴ فروردین ۱۴۰۳ _ ساعت ۱ و ۵۱ دقیقه بامداد|