جرعه جرعه جآن

روزی دریا خواهم شد...

تبلیغات تبلیغات

هم‌میر مثل هم‌زاد

دلم یه نسخه از خودم می‌خواد که چشمِ دلش از مال خودم بیناتر باشه تا رفیقم بشه، همه چیز رو نگفته بدونه، نخواسته راهنماییم کنه، ندونسته دعام کنه، حرف نزده بشنوه، همیشه باهام باشه، قد خودم عمر کنه، نگرانِ «نبودنش» نباشم، نگرانِ «نبودنم» نباشم که حالا بعدِ من چه می‌کنه... می‌فهمی؟     + چقدر خوب بود اگر می‌بود. نه؟     |۲۰ اسفند ۱۴۰۲_ ساعت ۱۲ و ۱۹ دقیقه بامداد|
ادامه مطلب

غم و شادی توأمان

ماه مبارک هم اومد، الهی به همه‌تون مبارک باشه : )   صبح بعد نماز خواب دیدم توی آسمون جشنه، پر از نورهای رنگی، پـــر از ستاره‌های دنباله‌دار، پر از برق و چشمک و رقص ستاره‌ها..‌‌. انگار همهٔ اجرام آسمونی خوشحال بودن... در وصف نمی‌گنجه :)   ولی خب از اینکه امسال نمی‌تونم روزه بگیرم، خیلی ناراحتم... اعصابم خُرده.   ولی‌تر اینکه همین امشب تونستم بالاخره کفاره همهٔ روزه‌های قبلم رو پرداخت کنم و از این باب خیلی خوشحالـــم : )   وای چه شود اون روزی که همهٔ نماز قضاها و حق‌الناس‌ها هم ادا بشه!   دیگه بارم رو می‌بندم و‌ شما رو به خیر و ما رو به سلامت : )     هوف! اصلاً نمی‌ارزه هیچی... واقعاً نمی‌ارزه به هیچی مشغول بشیم. مگر اینکه بشه باهاش برزخ بهتری برای خودمون دست و پا کنیم. باور کنید.     + التماس دعا   |۲۱ اسفند ۱۴۰۲_ ۱۲ و ۵۸ دقیقه بامداد، ساعاتی مانده تا اولین سحرگاه ماه مبارک رمضان ۱۴۴۵|
ادامه مطلب

تَرین خسته

چطوری آدم‌ها با مصیبت‌های بزرگ کنار میان؟ من با چندتا موضوع (حالا نه در حد مصیبت) نمی‌تونم کنار بیام...   روزه نگرفتنم، بدتر شدن بیماری مارژان، یه چیز ناشناخته که فعلاً در مراحل اولیه آزمایش‌های تشخیصیشم، مسألهٔ حسنک وزیر، و چندتا چیز دیگه...     دیگه نمی‌دونم دلم چی می‌خواد، حتی یادم نمیاد قبلاً با چی خوشحال می‌شدم. مسخره نیست؟     |۲۲ اسفند ۱۴۰۲ _ ساعت ۱۱ و ۳۳ دقیقه شب|
ادامه مطلب

این مطلب ارزش خواندن ندارد.

دو روزه اومدیم توی سال جدید : ) سال نوتون مبارک رفقا روز اول عید یه عضو جدید به خانواده‌مون اضافه شده : ) و اینکه ماجرای حسنک وزیر بعد از ده ســـال، سه روز پیش تموم شد، [صدای حضار: الــحــمـــدلله...]   این مهمون ناخونده داره زیر پوست دستم بزرگ‌تر میشه:/ و فکر کنم باید نگران باشم. دعا کنید چیزی نباشه : ) چون تا بعد از تعطیلات هیچ سونوگرافی پذیرش نمی‌کرد، فلذا باید صبر کنم.    کماکان غصهٔ مارژان رو جرعه‌جرعه می‌خورم. دلم می‌خواد این روند متوقف بشه.   فکر کنم فردا رو باید بعد ۳ روز به کلیه جانم استراحت بدم و روزه نگیرم... هی دارم فکر می‌کنم چرا و چگونه خدا دوست داره من همیشه توی یه وضعیت نابسامان و بلاتکلیفانه‌ای مدام غوطه‌ور باشم؟ چند درصدش خودم مقصرم؟ اصلاً چه کاری درسته؟   به نحو عجیبی مغزم رفته روی مودِ فراموشی اطرافیانِ نزدیک!! وقتی خواستم عید رو به دوست‌های نزدیکم تبریک بگم، دوتا از ن
ادامه مطلب

از پشت میله‌های انفرادی

دلم می‌خواد یه عالمه حرف بزنم، نق بزنم، از حس‌های منفی درونم بگم... ولی هر کدومش این‌قدر مقدمه و موخره دار که از خیرش می‌گذرم.   دلم می‌خواد یه نصف شب وقتی همه خوابن، یکی پیدا بشه بی‌سر و صدا من رو از زندانِ انفرادیِ درونِ پیچیده و سختم نجاتم بده!   + امروز سه مرتبه مهمون داشتیم و هر سه مرتبه، مثل فشار قبر، مشغول موضوع «کی شیرینی می‌خوریم؟» بودم. چه گرفتاری شدم‌ها.     |۴ فروردین ۱۴۰۳ _ ساعت ۱ و ۵۱ دقیقه بامداد|  
ادامه مطلب

بی‌تیتر (فاقد ارزش مطالعه)

عاطی دیشب می‌گفت بسه دیگه بابا، خودت رو جمع کن، یه ساله همین حال رو داری. گفتم «باشه»؛ ولی در واقع یه «نمی‌تونم، وقتی نمیشه چکار کنم!» پشتش بود. پیشنهاد داد نامه بنویسم به خدا بعد بندازم توی رودخونه، گفتم تمرکز ندارم، گفت بهانه است. خودم می‌دونم بهانه است؛ ولی چند ساله دیگه انرژی ندارم. خیلی زشته یه آدم خودش مرجع حالِ خوب دیگران باشه؛ ولی برای خودش قادر به ایجاد حال خوب نباشه : ( یه ایمانِ ضعیف چنین نتیجه‌ای حاصل می‌کنه. ماه رجب گذشت، گفتم از ماه شعبان استفاده می‌کنم، اون هم گذشت، گفتم از ماه رمضان دیگه حالم رو عوض می‌کنم، شد اولین شب قدر و من هیچِ هیچِ هیچم...   یه ساعت میشه که رسیدم تهران... انگار توی اغما بودم، یهو برگردوندنم توی جهنم.   التماس دعا رفقا بیماری همیشه جسمی نیست، امشب و شب‌های قدر بعدی وقتی برای مریض‌ها دعا می‌کنید، برای بیماران روحی هم دعا کنید...   |۱۰ فروردین ۱۴۰۳ _ ساع
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها